تبليغاتX
در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت


در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت





دردودل مدیر وبلاگ


آثار بجا يك عاشق


نويسنده



وبلاگ دوستان عاشق


پیوندهای وبلاگ



آمار وبلاگ :

تنها...

      وقتی که دیگر نبود،

      من به بودنش نیازمند شدم،

      وقتی که دیگر رفت،

      من به انتظار آمدنش نشستم

      وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد،

      من او را دوست داشتم

      وقتی که او تمام کرد

      من شروع کردم...

      وقتی او تمام کرد...من آغاز شدم.

      و چه سخت است تنها متولد شدن.

      مثل تنها زندگی کردن است...

      مثل تنها مردن!

 


به قلم: محمد مورخ: سه شنبه 29 مرداد1387 در ساعت: 0:10
|+|

..........

 

به نام آنکه فانوس عشق را در ظلمت قلبم جای داد

سینه ام را می شکافم و با قلمی از اشک و مرکبی از خون برایت می نویسم :

سلام بر تو که لطیف تر از بارانب و سرخ تر ازگلهای محبتی و زیباتر از شاخهسار عشقی.

میخواهم گلی از محبت بچینم و برایت بیاورم و آنگاه بر لبانت که سرخ تر از گلهای سرخ اند بوسه ای از عشق میزنم.

من غم را درسکوت و سکوت را در شب و شب را در بستر و بستر ری بریا اندیشیدن به تو دوست دارم

                                  اگر چشمان من دریاست تویی فانوس شبهایش

                                     اگر حرفی زدم از گل تویی معنا و مفهومش


به قلم: محمد مورخ: یکشنبه 27 مرداد1387 در ساعت: 0:47
|+|

تقدیم به اونی که فکر میکنه دوسش دارم

 

 دیگر اگر گریان شوی ، چو شاخه ای لرزان شوی، در اشکها غلطان شوی

                               دیگر نمی خواهم تو را

دیگر اگر محرم رازم شوی ، شکسته چون تارم شوی ، تنها گل نازم شوی

                              دیگر نمی خواهم تو را

دیگر اگر باز گردی از سفر ، آواره گردی در به در ، شب نخوابی تا سحر

                             دیگر نمی خواهم تو را

دیگر اگر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی به هر کجا ، ای سنگدل ای بی وفا

                              دیگر نمی خواهم تو را


به قلم: محمد مورخ: دوشنبه 14 مرداد1387 در ساعت: 11:28
|+|

شونه هام...

 

تکيه به شونه هام نکن ، من از تو افتاده ترم
ما که به هم نمي رسيم ، بسه ديگه بذار برم
کي گفته که به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم
حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم
من نه قلندر شبم ، نه قهرمان قصه ها
نه بنده حلقه به گوش ، نه ناجي فرشته ها
من عاشقم همين و بس ، غصه نداريم بي کسيم
قشنگي قصه ماست که به هم نمي رسيم

 

 

 


به قلم: محمد مورخ: شنبه 15 تیر1387 در ساعت: 15:12
|+|


به قلم: محمد مورخ: شنبه 15 تیر1387 در ساعت: 15:1
|+|

مردن زیر نور...

به قلم: محمد مورخ: سه شنبه 11 تیر1387 در ساعت: 20:47
|+|

... احساس زنده بودن ...

 

 

هنگامیکه صدای مهربانت را میشنوم ،هنگامیکه مرا فرا میخوانی و

بالهائی را که برای پرواز به من بخشیدی باز میکنم و به سویت به پرواز

درمی آیم ،هنگامیکه مرا می نگری آسمان را میتوانم لمس کنم و نفسی

میکشم و احساس میکنم که زنده هستم

و ای کاش می دانستی اینها لغت نیستند که بر سر انگشتان من جاری می

شوند برای نوشتن. این ها تمام وجود من است که با هر کلمه تکه ای از

 مرا بر روی این صفحه جای می گذارد

 

 


به قلم: محمد مورخ: سه شنبه 11 تیر1387 در ساعت: 20:46
|+|

عشق

به قلم: محمد مورخ: سه شنبه 11 تیر1387 در ساعت: 20:45
|+|

داستان عاشقانه

     ولنتاین بدون مسیح.............

 پشت پنجره ایستاده بود.مثل همیشه غمگین و فرورفته درخود. به دوردست ها نگاه میکرد.گرچه از پشت پنجره فقط در آهنی دیده میشد.ولی ذهنش دوردست ها رامیکاوید.روی شیشهء بخار گرفته دو چشم نقش میگرفتند و محو  میشدند.بخار روی شیشه ونوس را به یاد خاطراتش می انداخت.خاطراتی اگرچه غم انگیز ولی شیرین و فراموش نشدنی.تا به حال عاشق نشده بود.دروغ چرا؟!!!  شده بود یک طرفه و تو خالی.عقیده اش این بود که عشق باید دو طرفه باشه تا جون بگیره و به اوج برسه.واسه همین همیشه از به یاد آوردن مسیح ته دلش یه لبخند کوچولو میزد.چون به اون چیزی که میخواستش رسیده بود.دستشو دراز کرد تا روی شیشه بنویسه:"دوست دارم مسیح هر جا که هستی و خواهی بود." باز به یادش افتاد.مسیح هم روی بخار نوشته بود "دوست دارم". یه بغض عمیق که خیلی وقت بود تو دلش مونده بود ته گلوش در جا میزد تا به اشک تبدیل بشه.مثل همیشه قورتش دادو نخواست چشاش پر از اشک شه.هوا یه کم سرد بود.دستاشو تو هم گرفت تا شاید گرم بشه.نوک انگشتاش یخ زده بود مثل همیشه. بازم یاد مسیح افتاد.همیشه میگفت:چرا دستات سرده و یخ زده.بازم یه بغض دیگه و............. می گفتن فردا روز عاشقاس.تو دلش گفت:خوش به حال اونایی که امشب با هم هستن.همهء دخترای هم سن وسالشو میدید که با چه ذوقی چیزی میخرن و کادو پیچش می کنن.تو دلش یه دنیا بغض جمع شده بود. دلش تنگ شده بود ولی چه فایده!!! مسیح دوسش داشت. عاشقش بود. یعنی می گفت که.....گفته بود ثابت میکنه.یعنی گذشت زمان اینو ثابت می کنه.ولی............! یاد یه نوشته افتاد:دل کسی رو به خاطر غرورت نشکن ولی غرورتو واسه کسی که دوسش داری بشکن . با خودش گفت شاید بازم من توقعم زیاده یا خیلی مغرورم.ولی نه غرورشو خیلی جاها شکسته بود. یعنی دیگه چیزی به عنوان غرور نداشت که بخواد کاریش کنه.چقدر دوست داشت با دو تا گل رز یکیش سرخ و اون یکی سفید بره پیشش.و بهش تبریک بگه.ولی میدونست مثل همیشه باهاش سرد رفتار میشه.شاید هم اصلن نیاد که قرار باشه اتفاقی بیفته!!!ذهنش خیلی مشغول بود چقدر دلش می خواست برگرده به دو ماه و ده روز قبل.روزی که واسه اولین بار چشاشو دیده بودو.............. اولش با خودش فکر میکرد که نهایت این رابطه یا یه دوستیه سادهء یا یه رابطه خواهرو برادری .آخه مسیح ازش کوچولوتر بود.حالا خندش میگرفت از اون فکر ساده و ابلهانه. تا  به حال کسی به اون راحتی حرف دلشو بهش نزده بود.همه چیزش براش تازگی داشت.حتی خود خواه بازی های بچه گونش که می خواست ثابت کنه که تو فقط مال منی.چقدر با هم خوب بودند در کنار بحث هایی که با هم داشتن(شاید قدر اون لحظه ها رو ندونستن)انگار روزگار نذاشت این خوشی بیشتر از یه ماه طول بکشه.انقدر مشکل واسه مسیح پیش اومد که اگه صبوری های ونوس نبود این رابطه خیلی پیش از اینا تموم شده بود.ونوس صبر کرد شاید همه چی درست بشه.همه چی عوض شه.شاید مسیح همون مسیح روزای اول بشه.ولی اینطور نشد. اینطور نشد که هیچ بدتر هم شد.ده روز پیش دعواشون شد. مثل همیشه سر عقایدشون.ولی اینبار خیلی جدی.با اینکه ونوس نمیخواست ولی.......مسیح گفته بود دیگه زنگ نزن. یعنی  تموم.دیگه تحملش تموم شده بود.شاید ونوس آدم صبوری نبودو شاید اگه بیشتر از این صبر میکرد یه اتفاق خوب می افتاد....... یه هو به خودش اومد.صورتش از اشک خیس شده بود.مثل اینکه گلوش دیگه جا نداشت بغض هارو نگه داره.دستشو آورد بالا  تا صورتشو پاک کنه.دستش از سرما سرخ شده بودو بی حس.شاید به یه دست  دیگه نیاز داشت. ولی حیف...........ته دلش دوباره خندید.هنوزم خوشحال بود که فهمیده بودعشق یعنی چی؟ با خودش گفت خیلی ها که امشب به هم کادو دادن معنی درست عشقو نمی دونن ولی من فهمیدم و این خودش بزرگترین هدیه  اس.پس مثل همیشه به زور خندید . یه لبخند کوچولو.سرش به طرف پائین  بود.چشاشو اورد بالا تا از پشت شیشه آسمونو نگاه کنه.تو چشاش یه برقی درخشید.شیشه پر از بخار شده بود. جای آسمون دو تا چشم قشنگ نقش گرفته  بودو زیرش نوشته شده بود: "دوست دارم ونوس هر جا هستی و خواهی بود " و چند تا ستاره که هی میومدن و میرفتن............................هنوزم عاشقش بود.

 

             


به قلم: محمد مورخ: سه شنبه 11 تیر1387 در ساعت: 14:56
|+|

خود کشی

چشماشو که باز کرد ، خودشو تو آینه دید.رنگش پریده بود ویه تیغ تیز روی مچش بود.چشماشو دوباره بست و باز کرد.پسری را دید که عاشق کسی بوده که ازش متنفره.دوستایی داشته که هیچ وقت دوستش نداشتند و بهترین دوستش فقط تحملش می کرده.رشته ای را انتخاب کرده بوده که هیچ علاقه ای بهش نداشته ، روزهاش همه مثل هم و شب هاش یه عذاب کشنده برای رسیدن به اون حس بیهودگی روزانه.چشماشو بست و زیر لب زمزمه کرد ، افتادم توی یه مسیر که نه راه برگشت داره نه حداقل یه راه فرعی.فقط باید رفت و رفت.یک قطره اشک از گوشه چشمش روی گونه اش لغزید.چشماشو باز کرد ، اونطرفتر شب داشت تموم می شد ولی لامپ زرد بالای سرش وزوز کنان نور افشانی می کرد.سعی کرد این لحظه را با تمام وجودش حس کنه.آخرین تصویر ، چشماشو بست ، زمزمه کرد،همه چیز همین جا تموم میشه ، صدایفریادش سپیده دم را شکست ، حیف که ندید کیلومترها آن طرف تر مادرش وحشت زده از خواب پرید و ناله کرد ، پسرم حیف دیگه چشماشو باز نکرد تا این بار برای کسانی که دوستش داشتند ، برای کارهایی که دوستشان داشته زندگی چشماش بسته بود و گرنه اشک های مادرش را می دید.


به قلم: محمد مورخ: دوشنبه 10 تیر1387 در ساعت: 19:40
|+|

عشقولانه

 

وزی از عشق خودم را حلق آویز می کنم و آخرین آرزوی من این است در روی طناب اسم تو را حک کنم تا حداقل در مرگم فکر کنم همیشه در کنارت خواهم بود

 

 

 

به او بگویید دوستش دارم به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک

دل من در آن غرق شده . به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد . و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

 

 

 

زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میکنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میکنیم ؟ اگر مرگ است چرا زندگی می کنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگرعشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگرعشق نیست چرا عاشقیم؟:-؟؟

 

 

 

دیشب من در بند کور دلان عشق ستیز بودم به گناه عاشق بودن چون عشقم را در پستوی خانه نهان نکردم چون راز دلم در چشمانم پیدا بود مرا به گناه نشستن نزد زیباریی دستبند زدن گفتند که چرا عاشقی؟ گفتند که شعله ای دردلت داری گفتند که آتش گناه است و تو آتشی در دل داری دهانت را می بویند مبا دا گفته باشی دوستت دارم دلت را می پویند مبادا شعله ای در ن نهان باشد روزگار غریبیست نازنین

 

 

 

رزو دارم ماه همیشه کامل ودرخشان باشه وشما همیشه راحت وخوب باشی هروقتی شما خواستی تغییر بدی روشنایی رو بخاطر داشته باش من بهترین شبها رو برات ارزو کردم

 

 


به قلم: محمد مورخ: یکشنبه 9 تیر1387 در ساعت: 23:17
|+|

عشق

 

 

عشق يعنی انتظار و انتظار
                                   
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

عشق يعنی
ديده بر در دوختن
                                   
عشق يعنی در فراقش سوختن

عشق يعنی شعله بر خرمن زدن

                                   
عشق يعنی
رسم دل بر هم زدن
عشق يعنی لحظه های
التهاب
                                   
عشق يعنی لحظه های ناب ناب

عشق
یعنی با پرستو پر زدن
                                   
عشق يعنی آب بر آذر
زدن


به قلم: محمد مورخ: یکشنبه 9 تیر1387 در ساعت: 0:0
|+|

دوستت دارم...

 

 

            دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگی منی

                

                                                    دوستت دارم چون تنها ترين

            مصراع شعر مني

            

            دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني

            

                                                  دوستت دارم چون زيباترين لحظات

            زندگي مني

            

             دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني

             

                                                    دوستت دارم چون زيباترين

            خاطرات مني

            

            دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني

 


به قلم: محمد مورخ: شنبه 8 تیر1387 در ساعت: 23:58
|+|

مطالب عشقولانه
عشق یعنی خواستن اما نگفتن
عشق یعنی سوختن اما ساختن
عشق یعنی طغیان دل، اما لب فروبستن
عشق یعنی راز، رازی که حتی معشوق نداند
عشق یعنی روزی بی صدا بار سفر بستن و رفتن
عشق یعنی چون خورشید تابیدن بر شبهای دوست
عشق یعنی چون برف ذوب شدن بر غمهای دوست
عشق یعنی با چشم سخن گفتن و با حسرت لب فرو بستن


حس خوب با تو بودن

                          دیگه با من آشنا نیست

شعر خوبه از تو گفتن

                          دیگه سوغاتی من نیست

من همونم که یه روزی

                          واسه چشمات خونه ساختم

واسه بوسیدن دستات

                          همه زندگیمو باختم

تو رودخونه ی قلبت

                          قایق من رفتنی بود

من از اول می دونستم

                          قایقت شکستنی بود


به قلم: محمد مورخ: سه شنبه 4 تیر1387 در ساعت: 19:18
|+|

همچو نی می نالم از سودای دل

همچو نی می نالم از سودای دل


                       آتشی در دارم جای دل

من که با هر داغ پیدا ساختم


                  سوختم از داغ نا پیدای دل

همچو موجم یک نفس آرام نیست


                                 بسکه طوفان زا بود دریای دل

دل اگر از من گریزد وای من


                       غم اگر از دل گریزد وای دل

ما ز رسوایی بلند آوازه ایم

 
                                    نامور شد هر که شد رسوای دل

خانه مور است و منزلگاه بوم


                                                         آسمان با همت والای دل

گنج منعم خرمن سیم و زر است


                                     گنج عاشق گوهر یکتای دل

در میان اشک نومیدی رهی


                                     خندم از امیدواریهای دل

 

 


به قلم: محمد مورخ: چهارشنبه 29 خرداد1387 در ساعت: 15:20
|+|

هجرت از روی عشق

من ز درد خويش هجرت كرده ام

كمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پايان نرسد

من به كم هم قانعم و اگر عشق تو اندك، اما صادقانه باشد من راضي ام

دوستي پايدار، از هر چيزي بالاتر است

مرا كم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش

اين وزن آواز من است بگو تا زماني كه زنده اي،

دوستم داري!

و من تمام عشق خود را به تو پيشكش مي كنم

زندگي عشق است افسانه نيست آنكه عشق راآفريد ديوانه نيست


به قلم: محمد مورخ: دوشنبه 27 خرداد1387 در ساعت: 20:55
|+|

دیشب باز نتونستم بخوابم
دیشب باز نتونستم بخوابم

اشک و بغض بر روح سرگردانم هجوم وحشتناکی آورده بودند و تا حوالی سحر بر پیکر بی جانم خنجر می زدند.اشک می ریختم گریه کنان.این اولین شبی نبود که نتونستم بخوابم آخرین شب تنهایی من هم نخواهد بود نمی دانم چه چیزی را در این دنیا گم کرده ام که اینگونه پریشانم و می ترسم کاش یکی می آمد و چیزی می گفت:

گم شده ام کیست؟کجاست؟؟؟


به قلم: محمد مورخ: یکشنبه 26 خرداد1387 در ساعت: 3:34
|+|

دل شکسته

               امشب دلم شکسته تر از پر و بال کفتراس   شب وداع با اون نگاه با برق اون چشاس

امشب تموم ساحلا شناشونو با آب می دن   تموم عاشقا می یان تا رد بشن از خوب من

امشب شب وداع با تو چی بگم من با دل تو    بگم بمون تا به ابد یا که بگم تنها برو

تموم عاشقا دارن سیاه می پوشن واسه من   چرا باید تنها بشم آخه خوبا چرا برن

 

می گن  وقتی  یه عزیز  پر  می زنه  به  آسمون     ستارشم جون می ده و می ره با رفتن اون

یعنی  منم  ستارتم   که   از  حالا  تو   ظلمتم       چرا  باید  تنها  بشم؟  چونکه  فقط  عاشقتم

یه پارچه سفید و نرم پوشوند چشاتو از چشام   تا که این همه  درد گم  بشن  لابه لای  گریه هام

خوب یادمه تو آخرین وا شدن دو تا چشات    وقتی که آروم و یواش به هم می خوردش اون لبات

گفتی  که  پریشونی  غصه  نبینم  تو   نگات      تو   روزای  دلواپسی  قلب  منم  باهات  می یاد

گفتی به عشقمون قسم همیشه من به یادتم    تا    آخرین    روز      ابد     عاشقتم      کنارتم

حالا  دیگه  یه  عمریه  از پر  زدنه  دلش  گذشت    خیلی نشستم  تا  بیا  اما  دیگه  اون  بر نگشت

اما همیشه یاد اون  دورو  برم  پر   می زنه     هر شب جمعه می یادو به قلب من سر می زنه

خدانگهدار  عشق   من  تو   آخرین   وداع   سبز     وقتی شکستی مثل بغض وقتی که رفتی مثل نبض

 

 

 


به قلم: محمد مورخ: یکشنبه 26 خرداد1387 در ساعت: 3:20
|+|

!!!!!جرم عاشقی!!!!!

 


به قلم: محمد مورخ: سه شنبه 21 خرداد1387 در ساعت: 1:38
|+|

////آرزو/////

 

از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش

 

براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم

 

سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا

 

به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه

 

تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر،

 

 زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم

 

جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي

 

آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با

 

گونه هاي خیس از دلتنگی ها به سر بردم چه روزها به خاطراتت نفس ها

 

كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...

 

مرا دریاب که دیوانه وار دوستت دارم

 

 


به قلم: محمد مورخ: یکشنبه 19 خرداد1387 در ساعت: 23:52
|+|

(((((خانه خراب تو شدم )))))
خانه خراب تو شدم

                                                                 به سوی من روانه شو

سجده به عشقت میزنم منجیه جاودانه شو

                                                                 ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم

 ای لحضه ساز عاشقی

                                                                   عاشقه به تو بودنم

 روشن ترین ستاره ام میخواهمت

                                                                   میخواهمت تو ماندگاری در دلم

 میدانمت میدانمت

                                                                    ای همه وجود من نبود تو نبود من

 ای همه وجود من نبود تو نبود من

                                                                    ای همه وجود من نبود تو نبود من

ای همه وجود من نبود تو نبود من

                                                                    ای همه وجود من نبود تو نبود من

 

نبود تو نبود من.


به قلم: محمد مورخ: یکشنبه 19 خرداد1387 در ساعت: 22:33
|+|

ماهی همیشه تشنه

ماهی همیشه تشنه ام

 

در زلال لطف بیکران  تو

 

 

می برد مرا به هر کجا که میل اوست 

 

موج دیدگان مهربان تو.. 

 

 

زیر بال مرغکان خنده هات

 

زیر آفتاب داغ بو سه هات

 

 

ای زلال پاک

 

 

جرعه جرعه می کشم تو را

 

به کام خویش

 

 

تا که پر شود تمام جان من ز جان تو...

 

  

ای همیشه خوب!

 

 

 

ای همیشه آشنا!!

 

 

 

هر طرف که می کنم نگاه

 

 

 

تا همه کرانه های دور

 

عطر و خنده و ترانه می کند شنا

 

  

 ماهی همیشه تشنه ام
 

 

 

 ای زلال تابناک

 

 

 

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی

 

 

 

ماهی تو

 
 

جان سپرده

 

روی خاک


به قلم: محمد مورخ: یکشنبه 19 خرداد1387 در ساعت: 16:25
|+|

ماه من...
 

ماه در مياد كه چي بشه؟

 
ميخواد عزيز كی بشه؟


ماه در مياد چيكار كنه؟


باز آسمونو تار كنه؟


نمي دونه تو هسی


به جاي اون نشسی


نمي دونه تو ماهی


تو كه رفيق راهی


عجب حکایتی شده


فكر تو عادتی شده


كه از سرم نميره


كه از سرم نميره


عجب روایتی شده


عشقت عبادتی شده


خدا ازم نگيره


خدا ازم نگيره


ماه در مياد كه چی بشه؟


ميخواد عزيز كی بشه؟


ماه در مياد چيكار كنه؟


باز آسمونو تار كنه؟


نمي دونه تو هستی


به جاي اون نشستی


نمي دونه تو ماهی


تو كه رفيق راهی


يه ماه ميخواستم كه دارم


اي ماه شام تارم


تويی رفيق راه من


ای غنچه بهارم


ماه در مياد كه چی بشه؟


ميخواد عزيز كی بشه؟


ماه در مياد چيكار كنه؟


باز آسمونو تار كنه؟


نمي دونه تو هستی


به جاي اون نشستی


نمي دونه تو ماهی


تو كه رفيق راهی

 


به قلم: محمد مورخ: یکشنبه 19 خرداد1387 در ساعت: 16:5
|+|

قلبم برای تو

 

Copyright©by:Orchid.blogfa.com


به قلم: محمد مورخ: شنبه 18 خرداد1387 در ساعت: 14:19
|+|

گل من

در دنیا سه چیز را دوست دارم

در آسمان خدایم را

در زمین قلبم را

در قلبم تو را

برای همیشه

فراق سینه سوزت غم سینه سوز دارم

گل من قسم به عشقت نه شب و نه روز دارم

 

به دو گونه ی لطیفت به دو چشم اشک ریزم

که ز راه عاشقی ها ز بلا نمی گریزم

 

به تو ای فرشته ی من گل من ترانه ی من

که جدایی از تو باشد غم جاودانه ی من

 

چو تو در برم نباشی غم بی شمار دارم

تو بدان که با غم تو غم روزگار دارم