تکيه به شونه هام نکن ، مناز تو افتاده ترم ما که به هم نمي رسيم ، بسه ديگه بذار برم کي گفته که بهجرم عشق يه عمري پرپرت کنم حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم من نه قلندرشبم ، نه قهرمان قصه ها نه بنده حلقه به گوش ، نه ناجي فرشته ها من عاشقمهمين و بس ، غصه نداريم بي کسيم قشنگي قصه ماست که به همنمي رسيم
پشت پنجره ایستاده بود.مثل همیشه غمگین و فرورفته درخود. به دوردست ها نگاه میکرد.گرچه از پشت پنجره فقط در آهنی دیده میشد.ولی ذهنش دوردست ها رامیکاوید.روی شیشهء بخار گرفته دو چشم نقش میگرفتند و محو میشدند.بخار روی شیشه ونوس را به یاد خاطراتش می انداخت.خاطراتی اگرچه غم انگیز ولی شیرین و فراموش نشدنی.تا به حال عاشق نشده بود.دروغ چرا؟!!!شده بود یک طرفه و تو خالی.عقیده اش این بود که عشق باید دو طرفه باشه تا جون بگیره و به اوج برسه.واسه همین همیشه از به یاد آوردن مسیح ته دلش یه لبخند کوچولو میزد.چون به اون چیزی که میخواستش رسیده بود.دستشو دراز کرد تا روی شیشه بنویسه:"دوست دارم مسیح هر جا که هستی و خواهی بود." باز به یادش افتاد.مسیح هم روی بخار نوشته بود "دوست دارم". یه بغض عمیق که خیلی وقت بود تو دلش مونده بود ته گلوش در جا میزد تا به اشک تبدیل بشه.مثل همیشه قورتش دادو نخواست چشاش پر از اشک شه.هوا یه کم سرد بود.دستاشو تو هم گرفت تا شاید گرم بشه.نوک انگشتاش یخ زده بود مثل همیشه. بازم یاد مسیح افتاد.همیشه میگفت:چرا دستات سرده و یخ زده.بازم یه بغض دیگه و............. می گفتن فردا روز عاشقاس.تو دلش گفت:خوش به حال اونایی که امشب با هم هستن.همهء دخترای هم سن وسالشو میدید که با چه ذوقی چیزی میخرن و کادو پیچش می کنن.تو دلش یه دنیا بغض جمع شده بود. دلش تنگ شده بود ولی چه فایده!!! مسیح دوسش داشت. عاشقش بود. یعنی می گفت که.....گفته بود ثابت میکنه.یعنی گذشت زمان اینو ثابت می کنه.ولی............! یاد یه نوشته افتاد:دل کسی رو به خاطر غرورت نشکن ولی غرورتو واسه کسی که دوسش داری بشکن . با خودش گفت شاید بازم من توقعم زیاده یا خیلی مغرورم.ولی نه غرورشو خیلی جاها شکسته بود. یعنی دیگه چیزی به عنوان غرور نداشت که بخواد کاریش کنه.چقدر دوست داشت با دو تا گل رز یکیش سرخ و اون یکی سفید بره پیشش.و بهش تبریک بگه.ولی میدونست مثل همیشه باهاش سرد رفتار میشه.شاید هم اصلن نیاد که قرار باشه اتفاقی بیفته!!!ذهنش خیلی مشغول بود چقدر دلش می خواست برگرده به دو ماه و ده روز قبل.روزی که واسه اولین بار چشاشو دیده بودو.............. اولش با خودش فکر میکرد که نهایت این رابطه یا یه دوستیه سادهء یا یه رابطه خواهرو برادری .آخه مسیح ازش کوچولوتر بود.حالا خندش میگرفت از اون فکر ساده و ابلهانه. تا به حال کسی به اون راحتی حرف دلشو بهش نزده بود.همه چیزش براش تازگی داشت.حتی خود خواه بازی های بچه گونش که می خواست ثابت کنه که تو فقط مال منی.چقدر با هم خوب بودند در کنار بحث هایی که با هم داشتن(شاید قدر اون لحظه ها رو ندونستن)انگار روزگار نذاشت این خوشی بیشتر از یه ماه طول بکشه.انقدر مشکل واسه مسیح پیش اومد که اگه صبوری های ونوس نبود این رابطه خیلی پیش از اینا تموم شده بود.ونوس صبر کرد شاید همه چی درست بشه.همه چی عوض شه.شاید مسیح همون مسیح روزای اول بشه.ولی اینطور نشد. اینطور نشد که هیچ بدتر هم شد.ده روز پیش دعواشون شد. مثل همیشه سر عقایدشون.ولی اینبار خیلی جدی.با اینکه ونوس نمیخواست ولی.......مسیح گفته بود دیگه زنگ نزن. یعنیتموم.دیگه تحملش تموم شده بود.شاید ونوس آدم صبوری نبودو شاید اگه بیشتر از این صبر میکرد یه اتفاق خوب می افتاد....... یه هو به خودش اومد.صورتش از اشک خیس شده بود.مثل اینکه گلوش دیگه جا نداشت بغض هارو نگه داره.دستشو آورد بالا تا صورتشو پاک کنه.دستش از سرما سرخ شده بودو بی حس.شاید به یه دست دیگه نیاز داشت. ولی حیف...........ته دلش دوباره خندید.هنوزم خوشحال بود که فهمیده بودعشق یعنی چی؟ با خودش گفت خیلی ها که امشب به هم کادو دادن معنی درست عشقو نمی دونن ولی من فهمیدم و این خودش بزرگترین هدیه اس.پس مثل همیشه به زور خندید . یه لبخند کوچولو.سرش به طرف پائین بود.چشاشو اورد بالا تا از پشت شیشه آسمونو نگاه کنه.تو چشاش یه برقی درخشید.شیشه پر از بخار شده بود. جای آسمون دو تا چشم قشنگ نقش گرفته بودو زیرش نوشته شده بود: "دوست دارم ونوس هر جا هستی و خواهی بود " و چند تا ستاره که هی میومدن و میرفتن............................هنوزم عاشقش بود.
چشماشو که باز کرد ، خودشو تو آینه دید.رنگش پریده بود ویه تیغ تیز روی مچش بود.چشماشو دوباره بست و باز کرد.پسری را دید که عاشق کسی بوده که ازش متنفره.دوستایی داشته که هیچ وقت دوستش نداشتند و بهترین دوستش فقط تحملش می کرده.رشته ای را انتخاب کرده بوده که هیچ علاقه ای بهش نداشته ، روزهاش همه مثل هم و شب هاش یه عذاب کشنده برای رسیدن به اون حس بیهودگی روزانه.چشماشو بست و زیر لب زمزمه کرد ، افتادم توی یه مسیر که نه راه برگشت داره نه حداقل یه راه فرعی.فقط باید رفت و رفت.یک قطره اشک از گوشه چشمش روی گونه اش لغزید.چشماشو باز کرد ، اونطرفتر شب داشت تموم می شد ولی لامپ زرد بالای سرش وزوز کنان نور افشانی می کرد.سعی کرد این لحظه را با تمام وجودش حس کنه.آخرین تصویر ، چشماشو بست ، زمزمه کرد،همه چیز همین جا تموم میشه ، صدایفریادش سپیده دم را شکست ، حیف که ندید کیلومترها آن طرف تر مادرش وحشت زده از خواب پرید و ناله کرد ، پسرم حیف دیگه چشماشو باز نکرد تا این بار برای کسانی که دوستش داشتند ، برای کارهایی که دوستشان داشته زندگی چشماش بسته بود و گرنه اشک های مادرش را می دید.
وزی از عشق خودم را حلق آویز می کنم و آخرین آرزوی من این است در روی طناب اسم تو را حک کنم تا حداقل در مرگم فکر کنم همیشه در کنارت خواهم بود
به او بگویید دوستش دارم به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک
دل من در آن غرق شده . به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد . و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد
زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میکنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میکنیم ؟ اگر مرگ است چرا زندگی می کنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگرعشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگرعشق نیست چرا عاشقیم؟:-؟؟
دیشب من در بند کور دلان عشق ستیز بودم به گناه عاشق بودن چون عشقم را در پستوی خانه نهان نکردم چون راز دلم در چشمانم پیدا بود مرا به گناه نشستن نزد زیباریی دستبند زدن گفتند که چرا عاشقی؟ گفتند که شعله ای دردلت داری گفتند که آتش گناه است و تو آتشی در دل داری دهانت را می بویند مبا دا گفته باشی دوستت دارم دلت را می پویند مبادا شعله ای در ن نهان باشد روزگار غریبیست نازنین
رزو دارم ماه همیشه کامل ودرخشان باشه وشما همیشه راحت وخوب باشی هروقتی شما خواستی تغییر بدی روشنایی رو بخاطر داشته باش من بهترین شبها رو برات ارزو کردم
عشق يعنی انتظار و انتظار عشق يعنی هرچه بينی عکس يار عشق يعنیديده بر در دوختن عشق يعنی در فراقش سوختن عشق يعنی شعله بر خرمن زدن عشق يعنیرسم دل بر هم زدن عشق يعنی لحظه هایالتهاب عشق يعنی لحظه های ناب ناب عشقیعنی با پرستو پر زدن عشق يعنی آب بر آذرزدن
عشق یعنی خواستن اما نگفتن عشق یعنی سوختن اما ساختن عشق یعنی طغیان دل، اما لب فروبستن عشق یعنی راز، رازی که حتی معشوق نداند عشق یعنی روزی بی صدا بار سفر بستن و رفتن عشق یعنی چون خورشید تابیدن بر شبهای دوست عشق یعنی چون برف ذوب شدن بر غمهای دوست عشق یعنی با چشم سخن گفتن و با حسرت لب فرو بستن
اشک و بغض بر روح سرگردانم هجوم وحشتناکی آورده بودند و تا حوالی سحر بر پیکر بی جانم خنجر می زدند.اشک می ریختم گریه کنان.این اولین شبی نبود که نتونستم بخوابم آخرین شب تنهایی من هم نخواهد بود نمی دانم چه چیزی را در این دنیا گم کرده ام که اینگونه پریشانم و می ترسم کاش یکی می آمد و چیزی می گفت: